نان و نمک
به حرمت نان و نمکی
که با هم خوردیم
نان را تو ببر
که راهت بلند است و
طاقتت کوتاه
نمک را بگذار برای من
میخواهم
این زخم تا همیشه تازه بماند..............
ميشود آیا کمی...؟
در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیست
میرسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
مینشینی روبرویم، خستگی درمیکنی
چای میریزم برایت، توی فنجانی که نیست
باز ميخندی و ميپرسي، كه حالت بهتر است؟!
باز میخندم که خیلی، گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت، واژهها گل میکنند
یاس و مریم میگذارم، توی گلدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت، ميشود آیا کمی
دستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست..؟!
وقت رفتن میشود، با بغض میگویم نرو…
پشت پایت اشک میریزم، در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم، با یاد مهمانی که نیست…!
رفتهای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست
نرسیدن رسیدن محض است
زیر مجموعه ی خودم هستم
مثل مجموعه ای که سخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارم
گرچه باغ من از درخت تهی ست
عشق آهوی تیزپا شد و من
ببر بی حرکت پتوهایم
خشمگین نیستم که تا امروز
نرسیدم به آرزوهایم
نرسیدن رسیدن محض است
آبزی آب را نمی بیند
هرکه در ماه زندگی بکند
رنگ مهتاب را نمی بیند
دوری و دوستی حکایت ماست
غیر از این هرچه هست در هوس است
پای احساس در میان باشد
انتخاب پرنده ها قفس است
وسعت کوچک رهایی را
از نگاه اسیر باید دید
کوه در رشته کوه بسیار است
کوه را در کویر باید دید
گرچه باغ من از درخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارم
شعر را، عشق را، مکاشفه را
همه را از نداشتن دارم
شال
شالت را بافتـم
هوا ڪه سـرد شد
دور گردنت ڪه انداختی
یادِ مـن باش....
نفسهایم را دور گردنت پیچیدهام تا در گرماي عشقمان نفـس بڪشی...
رسیده و نرسیده
گرچه نرسیدیم اما
درست مثل انارهای رسیده ی آخر پائیز
ترک خورد دلمان از دلتنگی
از ما که گذشت
شما اگر روزی برحسب اتفاق
در تکه پاره های دلِ شکسته ای خدا را دیدید
سلاممان را برسانید وبگوئید
این همه دوری انصاف نبود
آرزوهای ساده
برایت آرزوهای ساده می کنم
آرزو می کنم شب ها خواب های خوب ببینی
و صبح ها سر حوصله ملافه های سفید را مرتب کنی،
پنجره اتاقت را باز کنی و هنگامی که چایت را می نوشی آفتاب روی گونه ات بنشیند.
آرزو می کنم به کسی که دوستش داری بگویی، دوستت دارم
اگر نه امیدوارم قدرت این را داشته باشی که لبخندهای مصنوعی بزنی...
آرزو می کنم کتاب های خوب بخوانی، آهنگ های خوب گوش کنی،
عطر های خوب ببویی،
با آدم های خوب حرف بزنی و فراموش نکنی که هیچ وقت دیر نیست
بودنِ چیزی که دوست داری باشی!
آغلامازدیم ...
آغلامازدیم زامان آغلاتدی منی
دوز یولوندان آزان آغلاتدی منی
گؤردوم حسرتدی همالر سوموگه
ایشله ییر شاختا سوموکدن ایلیگه
دوزوموزده اَییلیر ایری لیگه
قالدی قانماز ، قانان آغلاتدی منی
آغلامازدیم زامان آغلاتدی منی
تک صبیر گلدی دئدیم ایش دوزه له ر
قار گئده ر ، بوز ارییه ر ، یاز دا گله ر
نه بیلیم یازدا بوران باغری ده له ر
یوخا چیخمیش گؤمان آغلاتدی منی
آغلامازدیم زامان آغلاتدی منی
دئدیلر بیر گون اولار ساز حالیمیز
قیتدیق اولسا واریمیز یاغ بالیمیز
ایندی کی اون تک اولوب ساققالیمیز
بو یالان سؤز یامان آغلاتدی منی
آغلامازدیم زامان آغلاتدی منی
ظن ائدیردیم آغیر اولسا یارالار
یارالار آغریسین آنجاق یار آلار
نه بیلئیدیم اوره گی یار یارالار
بیلمه مه زلیکدی قان آغلاتدی منی
آغلامازدیم زامان آغلاتدی منی
اره لر توشدو کو جنگل جانینا
تؤلکولر تور توخودو اصلانینا
طرلانین اووچو باتیرجاق قانینا
اوخدان آرتیق کمان آغلاتدی منی
آغلامازدیم زامان آغلاتدی منی
اریمز قالدی بئیین ده بوزوموز
گؤیده سایریشمادی بخت اولدوزوموز
نه قویون قالدی نه املیک قوزوموز
قوردا بَنزر چوبان آغلاتدی منی
آغلامازدیم زامان آغلاتدی منی
من دئدیم باغلاسا یادلار قولومو
دایاغیم وار قورویا ساغ سولومو
قوپدو بیر چن کی ایتیردیم یولومو
داغا باخدیم دومان آغلاتدی منی
آغلامازدیم زامان آغلاتدی منی
وای بیزه اولدی پوزولماز یازیمیز
مضراب اود توتدی قیریلدی سازیمیز
قالدی قیشلانمادا عاصم یازیمیز
یازی گول سوز یازان آغلاتدی منی
آغلامازدیم زامان آغلاتدی منی
آغلامازدیم زامان آغلاتدی منی
زیر بیرحم ترین زاویهی ساطورم
به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود
آن به هر لحظهی تبدار تو پیوند منم
آنقدر داغ به جانم که دماوند منم
و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
و زمان چنبره زد کار به دستم بدهد
من تورا دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز که در بند توام آزادم
بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست
گل تو باشی من مفلوک،دو مشتم خالیست
تو نباشی من از اعماق غرورم دورم
زیر بیرحم ترین زاویهی ساطورم
******
با توام ای شعر ، به من گوش کن
نقشه نکش حرف نزن گوش کن
ریشه به خونابه و خون میرسد
میوه که شد بمبِ جنون میرسد
محضِ خودت بمب منم،دورتر
میترکم چند قدم دورتر
حضرتِ تنهای به هم ریخته
خون و عطش را به هم آمیخته
دست خراب است،چرا سَر کنم
آس نشانم بده باور کنم
دست کسی نیست زمین گیریام
عاشقِ این آدمِ زنجیریام
شعله بکِش بر شبِ تکراریام
مُردهی این گونه خود آزاریام
خانه خرابیِ من از دست توست
آخرِ هر راه به بن بستِ توست
از همهی کودکیَم درد ماند
نیم وجب بچهی ولگرد ماند
من که منم جای کسی نیستم
میوهی طوبای کسی نیستم
گیجِ تماشای کسی نیستم
مزهی لبهای کسی نیستم
مثل خودت دردِ خیابانیام
مثل خودت دردِ خیابانیام
که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمی ماند
تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماند
چه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند؟!
بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ما
تو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی ماند
برایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیست
برای اهل دریا شوق بارانی نمی ماند
همین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیری
برای غصه خوردن نیز دندانی نمی ماند
اگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم!
برای دستهای تنگ، ایمانی نمی ماند…
اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانت
به ما وقتی بیفتد دور، دامانی نمی ماند
بخوان از چشم های لال من، امروز شعرم را …
که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمی ماند
چگونه...؟
چگونه میسپری تن
به بوسههای رقیبم...!
نشان بوسه من
در کدام سوی تنت نیست..؟!
چه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند
تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماند
چه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند؟!
بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ما
تو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی ماند
برایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیست
برای اهل دریا شوق بارانی نمی ماند
همین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیری
برای غصه خوردن نیز دندانی نمی ماند
اگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم!
برای دستهای تنگ، ایمانی نمی ماند…
اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانت
به ما وقتی بیفتد دور، دامانی نمی ماند
بخوان از چشم های لال من، امروز شعرم را …
که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمی ماند
با من برنو به دوش...
با من برنـــــو به دوش یاغی مشروطه خواه
عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه
بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟
با من تنهــــا تــــر از ستارخان ِ بــــی سپاه
موی من مانند یال اسب مغرورم سپید
روزگار من شبیه کتـــــری چوپان سیاه
هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق
کنده ی پیر بلوطـــی سوخت نه یک مشت کاه
کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود
یک نفر باید زلیــخا را بیاندازد بــه چاه
آدمیزادست و عشق و دل بــه هر کاری زدن
آدم ست و سیب خوردن آدم ست و اشتباه
سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند
"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"
غروب هفتم دی
غروب هفتم دی، ایستگاه راه آهن
و حس و حال غم آلود لحظه ی رفتن
هوا به طرز عجیبی گرفته است مرا
و قطره – شرشر باران به روی پیراهن
مسافران گرامی! قطار ساعت هفت
برای رفتن آماده می شود لطفا"...-
«مرا ببوس»، در این لحظه های باید رفت
چقدر بر تن من تلخ می وزد شیون
تکان دست مسافر و سینه خیز قطار
صدای سوت خداحافظی و گریه ی زن
چرا نمی شنوی التماس دستم را؟
کجای این شب تاریک می روی بی من؟
کسی دچار قطاری که می رود شده است؟
تمام سینه اش آشوب، جنگل سوزن
کنار پنجره دیگر تکان دست نبود
دو خط خیس موازی، صدای گنگ ترن
به انتظار تو در ایستگاه می مانم
که بوی پونه بیاری، که بوی آویشن
تو باز می رسی از راه با قطار بهار
سفر به خیر عزیزم، پرنده ی روشن!
می خواستم ...
میخواستم ببوسمت ، ايمان نمیگذاشت
ترس از فرشتههای نگهبان نمیگذاشت
میخواستم بغل کنمت تنگ و تنگتر
اما لهیب شعلهی سوزان نمیگذاشت
باید خدا که عاقل و خوبست اینقَدَر
اعجاز توی طرز نگاهت نمیگذاشت
یا سیب گونههای تورا کال میکشید
یا در دهانم اینهمه دندان نمیگذاشت
مثل نمازهای قضایی شدم که تو
میخواستی بخوانی و... شیطان نمیگذاشت
میخواستم ببوسم و میخواستی، اگر
تردید توی دامن انسان نمیگذاشت...
اجازه هست که عشقت نصیب من باشد ؟
کسی که شاهد عشق عجیب من باشد
بعید نیست به فکر فریب من باشد
بعید نیست نخواهد که ما به هم برسیم
و گریه سهم نگاه غریب من باشد …
کدام دختر این شهر جز تو لایق بود
که همنشین دل نانجیب من باشد؟
خدا همیشه به دیوانه ها حواسش هست
گذاشت سرخ ترین سیب، سیب من باشد !
حسود نیستم اما کسی به غیر خودم
غلط کند که بخواهد رقیب من باشد !
به هر کسی که شبیه تو نیست بدبینم
اجازه هست که عشقت نصیب من باشد ؟
سرم به شانه دیوار آرزو بند است
دلم گرفته و می خواهم آسمان باشم
و یا هر آنچه ببارد بگو همان باشم
چه سرنوشت بدی دارم ، عادتم دادند
چهار فصل پیاپی فقط خزان باشم
سرم به شانه دیوار آرزو بند است
ولی چه فایده وقتی که نردبان باشم
به این نتیجه رسیدم که قسمتم این است
همیشه جای خودم فکر دیگران باشم
دلی شکسته و چشمان خیس و تنهایی
چگونه داشته باشم و شادمان باشم ؟
کجاست دست تو ؟ در دست کیست ؟ بی خبرم
نشد که یک شب از این غصه در امان باشم
چه عیب دارد اگر دلخوشم به مُشتی شعر
نخواستم همه عمر فکر نان باشم
شبی کنار خودم در سکوت می میرم
شبی که خسته ی یک عمر امتحان باشم
شاید جهان، جهنّمِ دنیای دیگریست
جز من که نبضِ هر نفسم از برای توست
یک شهر، مبتلای تو و خندههای توست
من آشنای گریه و باران و حسرتم
اما تو ناز کن که خدا آشنای توست
این وجه اشتراک برایم غنیمت است
این وجه مشترک که خدایم خدای توست
"شاید جهان، جهنّمِ دنیای دیگریست"
اما بهشت، قسمتی از شانههای توست
شوقِ وصال و حسرت و بیتابی و فراق
با اختصار، گوشهای از ماجرای توست
با اینکه عشق، اوجِ خودآزاریِ من است
اما دلم خوش است، جنونم به پای توست
آری، تو آفتابی و من برکهای غریب
تبخیر میشوم که وجودم برای توست...
تا خانه از شرجی اندامت نگیرد گُر
من واگذارت میکنم دست خدایی که...
شاید بگیرد آه من، یا آن دعایی که...
گویی که پول کودک تخس درونم را
دزدیده کلا" پیش چشمانش گدایی که...
وقتی که ساقی میکشد دردخماری را
یعنی ندارد توی جاسازش دوایی که...
گفتی نچینی توت لبهای مرا شاید
باشد دراین دور و حوالی آشنایی که...
تا خانه از شرجی اندامت نگیرد گُر
دکمه به دکمه بازکن، تا آنجایی که...
تاپشت درهای اتاقت میکشد درخواب
یک عطر مردانه مرا تا ردپایی که...
دیوانگی هم عالمی دارد، ولی قطعا"
من فرق دارم باهمه دیوانه هایی که...
سراپا اگر زرد و پژمردهایم
سراپا اگر زرد و پژمردهایم
ولی دل به پاییز نسپردهایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پُر از خاطرات ترک خوردهایم
اگر داغ دل بود، ما دیدهایم
اگر خون دل بود، ما خوردهایم
اگر دل دلیل است، آوردهایم
اگر داغ شرط است، ما بردهایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گردهایم!
گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخمهایی که نشمردهایم!
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر بردهایم