ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت   توسط شبگرد  | 

دلگير دلگيرم مرا مگذار و مگذر
از غصه ميميرم مرا مگذار و مگذر

با پاي از ره مانده در اين دشت تبدار
اي واي ميميرم مرا مگذار و مگذر

سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ
دل بر نميگيرم مرا مگذار و مگذر

بالله که غير از جرم عاشق بودن اي دوست
بي جرم و تقصيرم مرا مگذار و مگذر

با شهپر انديشه دنيا گردم اما
در بند تقديرم مرا مگذار و مگذر

آشفته تر ز آشفتگان روزگارم
از غم به زنجيرم مرا مگذار و مگذر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

تیزی گوشه‌های ابرویت
پیچ و تاب قشنگ گیسویت
آن دوتا چشم ماجراجویت
این صدای خوش النگویت
آخرش کار می‌دهد دستم

ناز لبخندهای شیرینت
طرح آن دامن پر از چینت
«هـ» دو چشم پلاک ماشینت
شیطنت در تلفظ شینت
آخرش کار می‌دهد دستم

گیسوانت قشنگی شب توست
صبح در روشنای غبغب توست
ماه از پیروان مذهب توست
رنگ خالی که گوشه لب توست
آخرش کار می‌دهد دستم

شرم در لرزش صدای شما
برق انگشتر طلای شما
تقّ و تقِّ صدای پای شما
ناز و شیرینی ادای شما
آخرش کار می‌دهد دستم

حال پر رمز و مبهمی داری
اخم و لبخند درهمی داری
پشت آرامشت غمی داری
اینکه با شعر عالمی داری
آخرش کار می‌دهد دستم

کرده‌اند از اداره‌ام بیرون
به زمین و زمان شدم مدیون
کوچه گردم دوباره چون مجنون
دیدی آخر!... نگفتمت خاتون !
آخرش کار می‌دهی دستم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

رد نشو از میان قبرستان، مرده‌ها را تو بی‌قرار نکن
چادرت را به روی خاک نکش، روحشان را جریحه‌دار نکن

از قدم‌های نرم تو بر خاک، تنشان توی قبر می‌لرزد
دست بر سنگ‌ها نزن بانو! به تب و لرزشان دچار نکن

عطر تو بوی زندگی دارد، خطر جان گرفتگی دارد
مرده‌ها خوابشان زمستانی است، زودتر از خدا، بهار نکن

دلبری را به بید یاد نده، گوشه‌ی زلف را به باد نده
جان من! جان من به مو بند است قبض روح مرا دوبار نکن

عینک دودی‌ات پر از معناست، چهره‌ات با خسوف هم زیباست
پشت آن تاج گل نشو پنهان، ماه من! با گل استتار نکن

ظرف حلوا به دست می‌آیم، چای و خرما به دست می‌آیم
روح دیدی مگر که جا خوردی؟ روح من! از خودت فرار نکن
 
به خودش هی امید داده کسی، روبروی تو ایستاده کسی
به سلامش بیا جواب بده، مرد را پیش مرده خوار نکن

باز کن لب که وقت خیرات است، ذکر شادی روح اموات است
زندگان هم نگاه‌شان به تو است، شکر و قند احتکار نکن 

در نگاهت غرور می‌بینم اینقدر بد نباش شیرینم !
سوی فرهاد هم نگاهی کن خسروان را فقط شکار نکن

دل به چشم تو باختم اما، با غرور تو ساختم اما
آه مظلوم دردسر دارد سر این یک قلم قمار نکن

روز من هم شبی به سر برسد، صبح شاید به تو خبر برسد
«تا توانی دلی بدست آور» اعتمادی به روزگار نکن

شعرِ بر روی سنگ را دیدی؟ قبر کن با کلنگ را دیدی ؟
چشم روشن! دو روز دنیا را پیش چشمم بیا و تار نکن

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

دلم برای تو تنگ شده است
اما نمی‌دانم چه کار کنم
آرام می‌گریم
حال آدمی را دارم
که می‌خواهد به همسر مرده‌اش تلفن کند
اما نمی‌کند
چرا که به خوبی می‌داند
در بهشت گوشی‌ها را برنمی‌دارند ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

دیگر منتظر کسی نیستم
هرکه آمد
ستاره از رویاهایم دزدید
هرکه آمد
سفیدی از کبوترانم چید
هرکه آمد
لبخند از لب‌هایم برید
منتظر کسی نیستم
از سر خستگی در این ایستگاه نشسته‌ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

عاشق‌تر از همه‌ی ما
موش کوری‌ست
که زیبایی جفتش را
چشم بسته باور می‌کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

روی دنیا ببند پنجره را، تا کمی در هوای من باشی
چون قرارست بعد ازاین تنها، بانوی شعرهای من باشی

چند بیتی به
 یاد تو غمگین...چند بیتی کنار تو لبخند...
عصرها عشق می زند به سرم، تلخ و شیرین چای من باشی

من بخوانم تو سر تکان بدهی، تو بخوانی دلم تکان بخورد
آخرِ شعر ازخودم بروم، تو بمانی صدای من باشی

من پُرم از گناه و آدم و سیب، از تو و عاشقانه های نجیب
نیتت را درست کن این بار، جای شیطان خدای من باشی

با چه نامی تو را صدا بزنم!؟ آی خاتون با شکوه غزل!
"عشق" هر چند اسم کوچک توست، دوست دارم " شما "ی من باشی

کاش یک شب به جای زانوی غم، شانه های تو بود در بغلم
در تب خواب ها و حسرت ها، کاش یک لحظه جای من باشی

شاید این بغض آخرم باشد، چشم های مرا ندیده بگیر
فکر دیوانه ای برای خودت، فکر چتری برای من باشی

بیت آخر همیشه بارانی ست... هر دو باید به خانه برگردیم
این غزل را مرور کن هر شب، تا کمی در هوای من باشی...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

خدمت شروع شد، تاریک و تو به تو

بی عکس نامزد، بی عکس «آرزو»

شب‌های پادگان، سنگین و سرد بود

آخر خدا چرا؟ آخر خدا بگو

نه… نه نمی‌شود، فریاد زد: برقص

در خنده‌ی فروغ، در اشک شاملو...

توی کلاه خود، لاتین نوشته بود

Your hair is black, Your eyes are blue

یک نامه آمد و شد یک تراژدی

این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو...

س» ــو  سـو ستاره‌ها چشمک نمی‌زدند

انگار آسمان حالش گرفته بو

تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح

با اشک در نگاه، با بغض در گلو

 بالای برج رفت و ماشه را چکاند

با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...»

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

ای یار دور دست که دل می بری هنوز

چون آتش نهفته به خاکستری هنوز

هر چند خط کشیده بر آیینه ات زمان

در چشمم از تمامی خوبان، سری هنوز

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  |