X
تبلیغات
تنهاییم را با تو قسمت می کنم...
****
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت   توسط شبگرد  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

کفشهایم کجاست ؟ می خواهم  بی خبر راهی سفر بشوم
مدتی بی بهار طی بکنم دو سه پاییز در بدر بشوم

خسته ام از تو ، از خودم ، از ما ؛ (( ما )) ضمیر بعید زندگی ام
دو نفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم

یک نفر در غبار سرگردان ، یک نفر مثل برگ در طوفان
می روم گم شوم برای خودم ، کم برای تو دردسر بشوم

حرف های قشنگ پشت سرم آرزوهای مادر و پدرم
آه خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم

پدرم گفت : (( دوستت دارم ، پس دعا می کنم پدر نشوی ))
مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم

داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است
نیستم در حدود حوصله ها ، پس چه بهتر که مختصر بشوم

دور ها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست
گاه گاهی سری بزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

توهم با من نمی مانی برو بگذار برگردم

 دلم می خواست می شد با نگاهت قهر می کردم

 برایت مینویسم آسمان ابریست دلتنگم

 و من چندیست دارم با خودم با عشق می جنگم

 اگر می شد برایت می نوشتم روزهایم را

 و سهم چشمهایم را سکوتم را صدایم را

 اگر می شد برای دیدنت دل دل نمی کردم

 اگر می شد که افسار دلم را ول نمی کردم

 دلم را می نشانم جای یک دلتنگی ساده

 کنار اتفاقی که شبی ناخوانده افتاده

 همیشه بت پرستم بت پرستی سخت وابسته

 خدایش را رها کرده به چشمان تو دل بسته

 توهم حرفی بزن... چیزی بگو... هرچند تکراری

 بگو آیا هنوزم مثل سابق دوستم داری؟

 خودم می دانم از چشمانت افتادم ولی این بار

 بیا و خورده هایم را ... ز زیر دست و پا بردار

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

به تنهایی گرفتارند مشتی بی پناه اینجا
مسافر خانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا؟

غرض رنجیدن ما بود - از دنیا - که حاصل شد
مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا

برای چرخش این آسیاب کهنه دل سنگ
به خون خویش می‌غلتند خلقی بی‌گناه اینجا

نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم 
بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا

اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست
نشان می‌جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا

تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست
هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

 قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه

دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است

تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند

کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است

 باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق -

آشنایم کن ولی نا آشنایی بهتر است

فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست

دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است

 هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست

اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است

 کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من

« آرزوی وصل » از « بیم جدایی » بهتر است

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

جز اینکه به نبود تو عادت نکرده ام

 از من چه خواستی که اجابت نکرده ام

حتی به خشم نیز نگاهم نمی کنی

من که خدا نکرده جنایت نکرده ام

حفظم ز چهره ات همه ی جزئیات را

یک بار اگرچه سیر نگاهت نکرده ام

گفتی مباد از تو کلامی بیان کنم

اما ببخش گاه رعایت نکرده ام

بس که به لهجه داشتنم طعنه می زنی

با خود بدون واهمه صحبت نکرده ام

در خواب اگر ببوسمت آیا حلال نیست؟

کاری که بر خلاف شریعت نکرده ام

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

امشب تمامِ عاشقان را دست به سر کن

يک امشبي با من بمان، بامن سحر کن

بشکن سَرِ من، کاسه ها و کوزه ها را

کج کن کلاه، دستي بزن، مطرب خبر کن

گلهاي شمعداني همه شکل تو هستند

رنگين کمان را بر سرِ زلف تو بستند

تا طاق ابروي بت من تا به تا شد

دُردي کشان پيمانه هاشان را شکستند

تو ميرِ عشقي، عاشقِ بسيار داري

پيغمبري، با جانِ عاشق، کار داري

امشب تمامِ عاشقان رادست بسر کن

يک امشبي با من بمان، بامن سحر کن

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت   توسط شبگرد  | 

کسی که گفت به گل نسبتی ست روی تو را

فزود قدر گل و کاست آبروی تو را

اگر بیایی و پرسی چه بردی اندر خاک؟

زخاک نعره برآرم که آرزوی تو را

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت   توسط شبگرد  | 

بی تـو نـشـسـتم در خـیـابـان زیـر بـاران
گـویی کـه مـجـنـون در بیـابـان زیـر بـاران

افـتــاده نــان خشـکی از منـقـار زاغــی
گنجشک خیسی می خورد نان زیر باران

هـر کـس بـه قـدر روزی خـود سهـم دارد
سهـم مـن از تـو :چشـم گـریان زیر باران

ای کاش می شد با تو ساعتها قــدم زد
از راه آهـــــن تــا شـمـیـران زیــر بـــاران

بـا طــعــنـه عـابـرهـا سـراغـت را گـرفتند
آخـر چـه می گـفـتـم بـه آنـان زیر باران؟!

باور کن از تو دست شستن کار من نیست
عشق تـو می گــردد دو چــنـدان زیر باران
...
وقـتـی دعـــا در زیر باران مستجــاب است
دیـگـر چــه کـــاری بـهـتـر از آن زیــر بــاران

پــروردگــارا در غــیـاب حـضـــرت عـــشــق
رعـــدی بـــزن مـــا را بــســـوزان زیـر بـاران

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت   توسط شبگرد  |