****


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت   توسط شبگرد  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

زیبا سلام،یک شب دیگر بدون تو                                 

پر میشود تمامی دفتر بدون تو

پر میشود تمامی قلبم ز بی کسی                             

همراه بغض این دم آخر بدون تو

بانو بیا که بی تو تمام دلم غم است                             

یعنی شکسته است سراسر بدون تو

دارد تمام پیکره ام زخم میخورد                                   

دارد سپید میشود این سر بدون تو

یکبار دیگر از تو نوشتم برای تو                                    

یکبار دیگر از شب آخر بدون تو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

بايد تـــــو را هميشه بــــه دقت نگاه كرد

يعني نه سرسری، سر فرصت نگاه كرد

خاتون! بگو كه حضرت خالق خودش تو را

وقتــــی كـــــه آفريد چـــه مدت نگاه كرد

هر دو مخدرند كـــه بيچاره می كنند

بايد به چشم هات به ندرت نگاه كرد

هر كس نظاره كرد تو را دلسپرده شد

فرقــی نمی كند به چه نيت نگاه كرد

عارف اگر برای تقرب به ذات حق

زاهد اگـــر برای ملامت نگاه كرد

تو بی گمان مقدسی و كور می شود

هر كس تو را به قصد خيانت نگاه كرد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

به اخمت خستگی در می رود ،لبخند لازم نیست

کنـــــار سینی چــــای تـــــو اصلا قند لازم نیست

همیشـه دوستت دارم ـ بــــــــه جــــــان مــادرم ـ امــــا

تو از بس ساده ای ، خوش باوری ، سوگند لازم نیست

به لطف طعم لبهای تو شیرین می شود شعرم

غــــزل را با عسل می آورم ،هرچند لازم نیست

مرا دیوانــــه کردی و هنــــــــوز از من طلبکاری

بپوشان بافه های گیسویت را ،بند لازم نیست

"به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را "

عزیزم ، بس کن ، از این بیشتر ترفند لازم نیست

فدای آن کمانهای به هم پیوسته ات ، هر یک ـ

جـــدا دخل مـــــرا می آورد پیــوند لازم نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

یقینا کفر محض است اندکی تردید درچشمت

خدا آبـــی ترین احساس را پاشید در چشمت

شراب چشمهـــایت تاک را از ریشــــــه خشـکانده

زمین می سوزد از بد مستی خورشید در چشمت

نگاهت دست نقــــــاش طبیعت را چنان لرزاند

که حتی می شود رنگ خدا را دید در چشمت

خلیـــــج چشمهایت معدن امواج طوفان زاست

نفس گیر است شوق صید مروارید در چشمت

زمان کــــی مــــی تواند بر سر عقل آورد من را؟!

زمین تنگ است و من دیوانه ی تبعید در چشمت

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

اصلا قرار نیست کـــه سرخم بیاورم

حالا که سهم من نشدی کم بیاورم

دیشب تمام شهر تو را پرسه میزدم

تا روی زخمهـــای تـــو مرهم بیـاورم

میخواستم که چشم تو را شاعری کنم

امّا نشد کــــه شعــــر مجسم بیــــاورم

دستم نمی رسد به خودت کاش لااقل

می شد تــــو را دوباره به شعرم بیاورم

یادت که هست پای قراری که هیچ وقت.....

میخواستم  برای  تــــو  مریـــــم  بیاورم؟

حتی قرار بود که من ابر باشم و

باران عاشقانـــه ی نم نم بیاورم

کلّــی قرار با تــــو ولی بی قرار من

اصلا بعید نیست که کم هم بیاورم

اما همیشه ترسم از این است٬ مردنم

باعث شود بـــه زندگیت غـــــم بیــاورم

حوّای من تو باشی اگر٬ قول میدهم

عمراً  دوباره  رو  به  جهنّـــــم  بیاورم

خود را عوض کنم و برایت به هر طریق

از زیــــر سنگ هم شده٬ آدم بیــــاورم

بگذار تا خلاصه کنم٬ دوست دارمت

یا باز هـــم بهــــانه ی محکم بیاورم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

فضــای خانه کـــه از خنده‌های ما گــرم است

چه عاشقانه نفس می‌کشم!، هوا گرم است

دوباره «دیده‌امت»، زُل بزن بـه چشمانی

که از حرارتِ «من دیده‌ام ترا» گرم است

بگو دومرتبه این را کــــه: «دوستت دارم»

دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است

بیــا گنـــاه کنیم عشق را... نترس خدا

هزار مشغله دارد، سر ِ خدا گرم است

من و تو اهل بهشتیم اگرچه می‌گویند

جهنـــم از هیجانات ما دو تا گرم است

...

به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه می‌گویم

که در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارند

دیوانـه ها از حال هــم امّا خبر دارند

آیینه بانـــو! تجربه این را نشان داده:

وقتی دعاها واقعی باشند اثر دارند

تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است

اصلاً تمــام قرص ها جز تــــو ضـــــرر دارند

آرامش آغوش تو از چشم من انداخت

امنیتی کــــه بیمه های معتبـــر دارند

ترجیــــح دادم لحـــن پُرسوزم بفهمـــاند

کبریت های بی خطر خیلی خطر دارند!

بهتــر! فرشته نیستم ، انسانِ بـــی بالــــــم

چــون ساده ترکت می کنند آنان کـه پَر دارند

می خواهمت دیوانه جان! می خواهمت، ای کاش

نادوستانم  از سر ِ  تـــو  دست  بردارند...


+ نوشته شده در  شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

بــه مُردادی ترین گرمـــا قسم، بدجور دلتنگم

شبیه گچ شده از دوری ات، بانوی من، رنگم!

بَدَم می آید از ایـــن قــدر تنهایـــی... وَ دلشـــوره

ازین احساسهای مسخره... از گوشی ام... زنگم!

فضـــای شعـــر هم بدجـــور بوی لـــج گرفتــه– نه؟

دقیقاً بیست و یک روز است گیج و خسته و منگم!

تو تقصیری نداری ، من زیادی عاشقت هستم

همین باعث شده با هر نگاهی زود می لنگم!

همان بهتر کــه از هذیان نوشتن دست بردارم

به مرگِ شاعرِ چشمت قسم... بدجور دلتنگم


+ نوشته شده در  شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت   توسط شبگرد  |