ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت   توسط شبگرد  | 

دلم برای تو تنگ شده است
اما نمی‌دانم چه کار کنم
آرام می‌گریم
حال آدمی را دارم
که می‌خواهد به همسر مرده‌اش تلفن کند
اما نمی‌کند
چرا که به خوبی می‌داند
در بهشت گوشی‌ها را برنمی‌دارند ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

دیگر منتظر کسی نیستم
هرکه آمد
ستاره از رویاهایم دزدید
هرکه آمد
سفیدی از کبوترانم چید
هرکه آمد
لبخند از لب‌هایم برید
منتظر کسی نیستم
از سر خستگی در این ایستگاه نشسته‌ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

عاشق‌تر از همه‌ی ما
موش کوری‌ست
که زیبایی جفتش را
چشم بسته باور می‌کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

روی دنیا ببند پنجره را، تا کمی در هوای من باشی
چون قرارست بعد ازاین تنها، بانوی شعرهای من باشی

چند بیتی به
 یاد تو غمگین...چند بیتی کنار تو لبخند...
عصرها عشق می زند به سرم، تلخ و شیرین چای من باشی

من بخوانم تو سر تکان بدهی، تو بخوانی دلم تکان بخورد
آخرِ شعر ازخودم بروم، تو بمانی صدای من باشی

من پُرم از گناه و آدم و سیب، از تو و عاشقانه های نجیب
نیتت را درست کن این بار، جای شیطان خدای من باشی

با چه نامی تو را صدا بزنم!؟ آی خاتون با شکوه غزل!
"عشق" هر چند اسم کوچک توست، دوست دارم " شما "ی من باشی

کاش یک شب به جای زانوی غم، شانه های تو بود در بغلم
در تب خواب ها و حسرت ها، کاش یک لحظه جای من باشی

شاید این بغض آخرم باشد، چشم های مرا ندیده بگیر
فکر دیوانه ای برای خودت، فکر چتری برای من باشی

بیت آخر همیشه بارانی ست... هر دو باید به خانه برگردیم
این غزل را مرور کن هر شب، تا کمی در هوای من باشی...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

خدمت شروع شد، تاریک و تو به تو

بی عکس نامزد، بی عکس «آرزو»

شب‌های پادگان، سنگین و سرد بود

آخر خدا چرا؟ آخر خدا بگو

نه… نه نمی‌شود، فریاد زد: برقص

در خنده‌ی فروغ، در اشک شاملو...

توی کلاه خود، لاتین نوشته بود

Your hair is black, Your eyes are blue

یک نامه آمد و شد یک تراژدی

این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو...

س» ــو  سـو ستاره‌ها چشمک نمی‌زدند

انگار آسمان حالش گرفته بو

تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح

با اشک در نگاه، با بغض در گلو

 بالای برج رفت و ماشه را چکاند

با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...»

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

ای یار دور دست که دل می بری هنوز

چون آتش نهفته به خاکستری هنوز

هر چند خط کشیده بر آیینه ات زمان

در چشمم از تمامی خوبان، سری هنوز

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

ای پیش پرواز کبوتر های زخمی

بابای مفقود الاثر! بابای زخمی!

دور از تو سهـــم دختــر از این هفته هم پر

پس کی؟ کی از حال و هوای خانه غم پر؟

تا  یاد  دارم  برگی  از  تاریـــخ  بودی

یک قاب چوبی روی دست میخ بودی

توی کتابـــم هر چـه بابا آب می داد

مادر نشانم عکس توی قاب می داد

اینجا  کنــــار  قاب  عکست  جان  سپردم

از بس که از این هفته ها سر کوفت خوردم

من بیست سالم شد هنوزم توی قابی

خوب یک  تکانی  لا اقل  مرد حسابی!

یک بار هم از گیر و دار قاب رد شو

از سیـــم های خاردار قاب رد شو

برگرد تنهــا یک بغـــل  بابای من باش

ها! یک بغل برگرد، تنها جای من باش

ای دست هایت  آرزوی دستهایم

ناز و ادایم مانده روی دست هایم

شاید تو هم شرمنده یک مشت خاکی

یک مشت خاک بی نشان و بی پلاکی

عیبــی ندارد خاک هـــم باشی قبــول است

یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است!!

تنها تلاشش انتظار است و سکوت است

پروانه ای  که  تـــوی  تار  عنکبوت  است

امشب عروسی می کنم جای تو خالی

پای  قبــاله  جای  امضــــای  تو  خالی

ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش

یک بار هم  بابای  معلوم  الاثر  باش

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

 

نفسم می گیرد

در هوایی که نفسهای تو نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی 

بشنود دوستش از نامزدش دل برده 

مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی 

که به پرونده جرم پسرش برخورده 

 

خسته ام مثل پسربچه که در جای شلوغ 

بین دعوای پدرمادرِ خود گم شده است 

خسته مثل زن راضی شده به مهرِ طلاق 

که پر از چشمِ بد و تهمتِ مردم شده است 

 

خسته مثل پدری که پسر معتادش 

غرق در درد خماری شده فریاد زده 

مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس 

پسرش ، پیشِ زنش ، بر سرِ او داده زده ... 

 

خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم 

دکترش گفته به دردِ سرطان مشکوک است 

مثلِ مردی که قسم خورده خیانت نکند 

زنش اما به قسم خوردنِ آن مشکوک است 

 

خسته مثل پدری گوشه آسایشگاه 

که کسی غیر پرستار سراغش نرود 

خسته ام بیشتر از پیرزنی تنها که 

عـــــید باشد ... نوه اش سمت اتاقش نرود ! 

 

خسته ام ! کاش کسی حال مرا می فهمید ... 

غیر از این بغض که در راهِ گلو سد شده است 

شدم ام مثل مریضی که پس از قطع امید 

در پی معجزه ای ... راهی مشهد شده است ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  |