****


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

بغض سنگین مرا دیوار می فهمد فقط

جنگجویی خسته از پیکار می فهمد فقط

 زندگی بعد از تو را آن بی گناهی که تنش

نیمه جان ماندست روی دار میفهمد فقط

 سعی کردم بهترین باشم... نشد، درد مرا

غنچه ای پژمرده در گلزار می فهمد فقط

 غیر لیلا رنج مجنون را نمی فهمد کسی

آنچه آمد بر سرم را یار می فهمد فقط

 ای گلم هرکس که محوت شد مرا تحقیر کرد

حس عاشق بودنم را خار می فهمد فقط

 حرف بسیار است  اما هیچکس همدرد نیست

جای خالی تورا سیگار می فهمد فقط

 حرف دکترها قبول آرام میگیرم ولی

حرف یک بیمار را بیمار میفهمد فقط

 تنشه ی یک لحظه دیدار تو ام...حال مرا

روزه داری لحظه ی افطار می فهمد فقط

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

عروس مزرعه! ای برگ ریز زیبایم
سلام! عصر بخیر! این منم که این جایم
 
منم، رفیق قدیمی! مرا که یادت ھست؟!
مرا که چله نشین طلوع فردایم...
 
نشسته ام به تماشا... به لطف خاطره ھا
پر است کوله ی سنگین درد دل ھایم
 
- درست مثل گذشته، زمان بچگی ام
که با تو خاطره می شد تمام دنیایم،
 
قدم که می زدم، این برگ ھای خشک تو بود
که شعر می شد و می ریخت زیر پاھایم-
 
ھنوز ھم که ھنوز است، ھر کجا باشی،
به شوق دیدن تو پا برھنه می آیم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

نمي دانم چرا؟

« شايد به رسم عادت پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت»

« دعــــــــــا كردم»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

من آن چوپان بی دينم که پيغمبر نخواهم شد

 مرا بگذار و بگذر چون از اين بهتر نخواهم شد

نخواهم شد شبيه اين همه پيغمبر کافر

شبيه اين همه پيغمبر کافر نخواهم شد

به چندين چشم زخمم دلخوشم با اينکه می دانم

که با هر زخــم چشمی مالک اشتر نخواهــم شد

همين شادی مرا بس که اگر زخمی نپوشاندم

برای گـــرده های دوستان خنجـــر نخواهم شد

نه از پائيز باکم هست و نه از دست تو چون من

گل  ابريشــم  قاليچــه ام  پرپر  نخواهــم  شد

نگو دلواپسم هستی که چشمت زير گوشم گفت :

برایت  دايه ی  عاشق  تر  از  مادر  نخواهم  شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

غزل چشمت غزل مویت غزل لبهات بانو جان

 خدا رحمش بیـاید  بر مخاطب هات  بانو جان

نگاهت  منتقدها  را  حسابــی  بــی زبان  کرده

و شاعرهای سر در گم که در شب هات بانو جان

غنایی راه رفتن ها؛حماسی عشوه کردن ها

چه می چسبد برای ما مجرب هات بانو جان

تبــم تند است و هذیانـــم مفاعیلن مفاعیلن

دعا کن قسمتم باشد تو و تب هات بانو جان

رسیدم روی این بیتی ک عمرش یازده قرن است

و می پرسم به شکلی ک مودب هات بانو جان:

تو  مرصـــاد العبادی  یا فروغ  کشف الاســراری

که رندی می گذارد سر به مکتب هات بانو جان؟

تو لامذهب ترین شعری که خیییییلی دوستش دارم

به می سجاده رنگیـــن شد و شد لب هات بانو جان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم

چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو

به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر

من اینها هر دو با آئینه دل روبرو کردم

فشردم باهمه مستی به دل سنگ صبوری را

زحال گریهٔ پنهان حکایت با سبو کردم

صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را

ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم

ملول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم

حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی

من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آذر 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

تو مرا یاد کنی یا نکنی

باورت گر بشود ... گر نشود ....... حرفی نیست

اما...

نفسم می گیرد در هوایی که نفسهای تو نیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت   توسط شبگرد  |