****


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت   توسط شبگرد  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

تاج ِ مویت دستباف از شهـر ِ تبریز آمده

 زرد و نارنجی، طلا رنگ و دل انگیز آمده

چشمهایت امپراتوری ِ عشقی گمشده

سرمه دان ِ نقـــــره با باران ِ یکریز آمده

نازخاتـــون ِ آپا/دانایی و خونخواه ِ عشق

فر ِ بشکوهت سپاهی غرق ِ تجهیز آمده

لشکری پا در رکاب ِ تو درختان صف به صف

تیغی از شاخه به دست و پا به مهمیز آمده

خش خش ِ برگ است و باد از تیسفون تا پارسه

نامه هـــای ِ  پاره ی ِ  خسروی ِ  پرویـــز آمده

طاق ِ کسرای ِ دو ابروی ِ تو بعد از قرنها

فکـــر ِ رویا رو شدن با ظلم ِ چنگیز آمده

تیشه ی ِ فرهاد روی ِ پلک ِ خط ِ میخی ات

حضرت ِ شیرین سوار ِ اسب ِ شبدیـز آمده

تو پوروچیستای ِ زرتشتی و آتشدان به دست

قلبت از شهریـــوری گـــرم و شررخیــــز آمده

غصه ها را تار و مار از خنده ی ِ خود میکنی

ماه ِ مهـــرت با شبی غمگیـــن گلاویز آمده

حکمرانی کن پس از این پادشاه ِ فصلها !

آمدن های ِ تو یعنـــی فصل ِ پاییـــز آمده

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

گیسوانت زیر باران،  عطــر گندم‌زار... فکــرش را بکن!

 با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را بکن!

در تراس خانه رویارو شوی  با عشق بعـد از سال‌ها

بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار... فکرش را بکن!

سایه‌ها در هم گــره،  نور ملایـــم،  استکان مشترک

خنده خنده پر شود خالی شود هربار... فکرش را بکن!

ابـــر باشم تا کـــه ماه نقـــره‌ای را در تنــم پنهــان کنم

دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار... فکرش را بکن!

خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر

تکیـه بر پشتــی زده یار و صدای تار... فکرش را بکن!

از سمــاور  دست‌هایت  چای و  از ایوان  لبانت قند را...

بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار... فکرش را بکن!

اضطراب زنگ، رفتم وا کنم در را، کـــه پرتم می‌کنند

سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار... فکرش را بکن!

ناگهان دیوانه‌خانه... ــ  وَ پرستاری که شکل تو نبود

قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

آرزو می کردم 
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی

...

با من اکنون چه نشستنها ، خاموشیها
با تو اکنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد 
من و تو ما نشویم 
خانه اش ویران باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

کاش رويـــا هايـــمان روزي حقيقت مي شدند

تنگنـــاي سينــــــه ها دشت محبت مي شدند

سادگي مهر و صــفا قانون انسان بودن است

کاش قانون هايــمان يک دم رعايـت مي شدند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

غزلــی  ساختم  از  وزن  النگــوهايت

 به پريشان شدن قسمتی از موهايت

غزلی ساختم از شيوه شهرآشوبيت

برگرفتـــه  شده  از  قصــه  ابروهايت

حس خوب غزلم را به چه تشبيه كنم؟

جز بــه احساس بغــل كردن بازوهايت

آنقــدر واژه بـرای غـــزلم داد بـه من

كوچه باغی كه مرا برد به گردوهايت

بی تو آرامش اين شعر به هم مي ريزد

ای بــه قــربان سكــــوت سر زانوهايت

موج دريای تنت وقت سرآسيمه شدن

دلبـــری می كند از جمله جاشوهايت

كودكی هستم و در حسرت چشم عسليت

می رود  دست  لبـــم  تا  لب  كنـــدوهايت

اينكه آبادی ما آب و  هوايش عاليست

ماجراييست كه افتاده به شب بوهايت

سينه ات دشت پر احساس و چراگاه قرق

اينقـدر  ظلم  نكن در حــق  آهـــوهايت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

خالــق ، مرا  شاعـــر ،  تـــو  را  شعـــر  آفریده

چشمت دو بیتی؛... لب، غزل؛ ....مویت قصیده

دارد قشــون آبــی چشمت می آید

روسی برای پارسی لشگر کشیده!

اول  صدایت  می کشد  نازک  دلان  را

چون سوت موشک بین شهری جنگ دیده!

کام  یکـــی  از  عاشقانت  را  برآور

یک لب مکیده بهتر از صد لب گزیده!

حـق  می دهد  بر مکــر و نیرنگ  زلیخـــا

هرکس به عمرش قصه ی یوسف شنیده

یک روز می آیی تو هم مثل ثریا

در پیریِ یک شهریارِ قد خمیده..

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

پای کسی غیــر از تو حاشا در میان باشد

وقتی که چشمت راوی این داستان باشد

تو باشی و فکر کسی باشم؟چه کس دیده

هرگــز دو تا خورشید در یک آسمـان باشد؟

تلخی تو دلچسب چون سیگار بعد از چای

رسم است زیبــا رو کمی نا مهربان باشد!

گیسوی خودرا وا مگیر از دست من ، مگذار

این کشتـی ِ طوفــان زده  بی  بادبان  باشد

یک شهر کشته مرده ات هستند و حق دارند

سخت است قلبــی از نگاهت در امان باشد

خالی است دستانم ولی زیبایی ات گم بود

شاعر اگـر می خواست فکر آب و نان باشد

تقویم حرف مفت دارد می زند خانم!

پیرم ولی آدم دلش باید جوان باشد...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت   توسط شبگرد  | 

زیبا سلام،یک شب دیگر بدون تو                                 

پر میشود تمامی دفتر بدون تو

پر میشود تمامی قلبم ز بی کسی                             

همراه بغض این دم آخر بدون تو

بانو بیا که بی تو تمام دلم غم است                             

یعنی شکسته است سراسر بدون تو

دارد تمام پیکره ام زخم میخورد                                   

دارد سپید میشود این سر بدون تو

یکبار دیگر از تو نوشتم برای تو                                    

یکبار دیگر از شب آخر بدون تو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت   توسط شبگرد  |