****


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت   توسط شبگرد  | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۳ساعت   توسط شبگرد  | 

خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی 

بشنود دوستش از نامزدش دل برده 

مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی 

که به پرونده جرم پسرش برخورده 

 

خسته ام مثل پسربچه که در جای شلوغ 

بین دعوای پدرمادرِ خود گم شده است 

خسته مثل زن راضی شده به مهرِ طلاق 

که پر از چشمِ بد و تهمتِ مردم شده است 

 

خسته مثل پدری که پسر معتادش 

غرق در درد خماری شده فریاد زده 

مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس 

پسرش ، پیشِ زنش ، بر سرِ او داده زده ... 

 

خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم 

دکترش گفته به دردِ سرطان مشکوک است 

مثلِ مردی که قسم خورده خیانت نکند 

زنش اما به قسم خوردنِ آن مشکوک است 

 

خسته مثل پدری گوشه آسایشگاه 

که کسی غیر پرستار سراغش نرود 

خسته ام بیشتر از پیرزنی تنها که 

عـــــید باشد ... نوه اش سمت اتاقش نرود ! 

 

خسته ام ! کاش کسی حال مرا می فهمید ... 

غیر از این بغض که در راهِ گلو سد شده است 

شدم ام مثل مریضی که پس از قطع امید 

در پی معجزه ای ... راهی مشهد شده است ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

کسی مسافر این آخرین قطار نشد 

کسی که راه بیندازمش  سوار نشد ! 

چقدر گل که به گلدان خالی ام نشکفت 

چقدر بی تو زمستان شد و بهار نشد 

من و تو پای درختان چقدر ننشستیم ! 

چه قلب ها که نکندیم و یادگار نشد 

چه روزها که بدون تو سال ها شد و رفت 

چه لحظه که نماندیم و ماندگار نشد 

همیشه من سرِ راهِ تو بودم و هر بار 

کنار آمدم و آمدم کنار ... نشد ! 

قرار شد که بیایی قرارِ من باشی 

دوباره زیرِ قرارت زدی ؟! قرار نشد ... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست 

می رسم با تو به خانه ، از خیابانی که نیست 

می نشینی رو به رویم خستگی در می کنی 

چای می ریزم برایت ، توی فنجانی که نیست 

باز می خندی وَ می پرسی که : حالت بهتر است ؟ 

باز می خندم که : " خـــــیلی " ... گرچه ... می دانی که نیست ! 

شعر می خوانم برایت واژه ها گل می کنند 

یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست 

چشم می دوزم به چشمت ، می شود آیا کمی 

دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست ؟ 

وقتِ رفتن می شود با بغض می گویم : نرو ... 

پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست 

می روی و خانه لبریز از نبودت می شود 

باز تنها می شوم با یاد مهمانی که نیست 

رفته ای و بعدِ تو این کار هر روز من است 

باور اینکه نباشی ... کار آسانی که نیست  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

تنهایی چیزهای زیادی به آدم می آموزد !

             اما ...

                                تو نرو !

بگذار من نادان بمانم ...      

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

شاید آن روز که سهراب نوشت
تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پردرد گل یاس نداشت....
باید اینطور نوشت:
هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس
زندگی اجبار است.....
زندگی در گرو خاطره هاست
خاطره در گرو فاصله هاست
فاصله تلخ ترین خاطره هاست.........!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت

انگار از عاشق شدن ترسید! برگشت

 خوشبختی ام این بار می آمد بماند

یکدفعه از هم زندگی پاشید ، برگشت

مانند گنجشکی که از آدم بترسد

تا از کنارم دانه ای را چید ، برگشت

 آن روز عزرائیل می آمد سراغم

دست تو را برگردنم تا دید برگشت!

 اوهم فریب قاب عکسی کهنه را خورد

با شک می آمد گرچه بی تردید برگشت

 بعد از تو شادی بازهم آمد به خانه

اما نبودی، از همین رنجید ، برگشت

 مثل فقیر خسته و درمانده ای که

از لطف صاحب خانه ناامید برگشت

 بعد از تو دیگر دشمنانم شاد بودند

اما غم من تازه از تبعید برگشت

 بعد از تو هردفعه دلم هرجا که پر زد

مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

چه ﺑﻮﺩ ... ﺟﺰ ﺧﻔﻪ ﮔﯽ ،ﺟﺰ ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺑﯿﻢ ﻧﺒﻮﺩ
ﺷﺒﯿﻪ ِﺧﺎﻧﻪ ...ﻭﻟﯽ ﺧﺎﻧﻪ ﻗﺪﯾﻢ ﻧﺒﻮﺩ

ﻣﯿﺎﻥ ﺑﺮﻑ، ﭘﺮﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺳﻬﻤﻤﺎﻥ ﭼﯿﺰﯼ
ﺑﻪ ﺟﺰ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﺷﻠﯿﮏ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻧﺒﻮﺩ

ﺗﮕﺮﮒ مي زﺩ ﻭ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ،ﺍﻣﺎ
ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺩﻭ ﮔﻨﺠﺸﮏ ﺭﻭﯼ ﺳﯿﻢ ﻧﺒﻮﺩ

ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﮔﺮﺑﻪ  ﻧﺰﺩﯾﮏ ِ ﺗُﻨﮓ ،ﻓﮑﺮ ﻧﮑﺮﺩ
ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﻭ ﺗﺎ ﻣﺎﻫﯽ ﯾﺘﯿﻢ ﻧﺒﻮﺩ ...


ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻗﺴﻢ: ﺑﺎﺯﮔﺮﺩ ... ﺁﻥ ﺑﻮﺳﻪ
ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﻧﺒﻮﺩ

ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﯾﻢ ﻭ ﺧﺪﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﺮﺩ
ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﯾﻢ ﻭ ﺧﺪﺍ ﮐﺮﯾﻢ ﻧﺒﻮﺩ ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

سبزه ها را گره زدم به غمت
غم ِ از صبر، بیشتر شده ام
سال ِ تحویل ِ زندگیت به هیچ
سیزده های در به در شده ام

سفره ای از سکوت می چینم
خسته از انتظار و دوری ها
سال هایی که آتشم زده اند
وسط چارشنبه سوری ها


بچّه بودم... و غیر عیدی و عشق
بچّه ها از جهان چه داشته اند؟!
در ِ گوشم فرشته ها گفتند
لای قرآن «تو» را گذاشته اند!

 
خواستی مثل ابرها باشی
خواستم مثل رود برگردی
سیزده روز تا تو برگشتم
سیزده روز گریه ام کردی


ماه من بود و عشق دیوانه!
تا که یکدفعه آفتاب آمد
ماهی قرمزی که قلبم بود
مُرد و آرام روی آب آمد

پشت اشک و چراغ قرمزها
ایستادم، دوباره مرد شدم
سبزه ای توی جوی آب افتاد
سبز ماندم اگرچه زرد شدم


«وَانْ یَکاد»ی که خواندم و خواندی
وسط قصّه ی درازی ها!
باختم مثل بچّه ای مغرور
توی جدّی ترین ِ بازی ها!


سبزه ها را گره زدم امّا
با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟
مثل من ذرّه ذرّه می میرند
همه ی سال های بی تحویل...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  |