ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت   توسط شبگرد  | 

بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد

یا آن که گداییِ محبت شده باشد 

دلگیرم از آن دل که در آن حس تملّک

تبدیل به غوغای حسادت شده باشد

دل در تب و طوفان تنوّع طلبی چیست؟

باغی ست که آلوده به آفت شده باشد

خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است

بگذار که آیینه نفرت شده باشد !

شرمنده ی عشقیم و دل منجمد ما

جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد

مقصود من از عشق نه این حسّ مجازی ست

ای عشق مبادا که جسارت شده باشد !

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

 

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

 

دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

 

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت

گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

 

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

 

بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید

قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

 

دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول

چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

 

همنوای دل من بود به هنگام قفس

ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

تو را آیینه می خواهم نشینی روبرو امشب

غم دل را بگویـــم از برایت مو به مو امشب

 

گذارم ســــر به دامانت بریزم اشک شوقـــم را

شود سِیلی روان ، ریزد به دریا جو به جو امشب

 

برون آید زِ هـــــر سنگی صدای نــــاله و فریاد

نوای عشق شیرینم ، رود از کو به کو امشب

 

برایت هدیه ای دارم ، گلــــی از باغ زیبــــــایی

به زلفانت زنم هر دم ، ببویی بو به بو امشب

 

نمی خـــواهم کس دیگــــر ببیند روی مـــــــاهت را

کنم ازجان نگاهی بر دو چشمت سو به سو امشب

 

نهم پا در رکابی تا ، رسم بر کوی آن دلبـر

بگردم تا بجویم یار خود را ، پو به پو امشب

 

زبان عشــــق ما را کس نمی داند چه می گوییم

معماییست بس دشوار و رازی تو به تو امشب

 

دلم از سینه بیرون ، غرقِ امید است 

که تا شـــــاید کند با یار دیرین گفتگو امشب

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

غزل که دست خودم نیست ، گاه مجبورم

که وانمود کنم از علایقم دورم

عذاب می کشم از بی کسی و تنهایی

میان این همه آدم که کرده محصورم

شکست می خورد از من همیشه عقل اما

به عشق و عاطفه هرگز نمی رسد زورم !

اگر چه حال و هوایم همیشه بارانی

و از ارائه ی اشعار شاد معذورم

ضرر نکرده ام و چشم خیسِ من عمری

از این که چشم به راهت نشسته مسرورم

وصال ؟ خواب و خیال است این حقیقت را

قبول کن دل پر آرزو و مغرورم !

بچین که هدیه ی ناقابلی ست ؛ بعد از من

برای توست اگر گل شکفت بر گورم

عجب حکایت تلخی شده است دل کندن

سفر بخیر دلِ ناتوان و رنجورم

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

دعا میکنم غرق باران شوی

چو بوی خوش یاس و ریحان شوی

دعا میکنم در زمستان عشق

بهاری ترین فصل ایمان شوی

***********************

به دل نا گفته صدها حرف دارم

ميان سينه زخمي ژرف دارم

به روي پوستين سالخوردم

زمستان در زمستان برف دارم

***********************

به گوش ام خش خش پاييز زرد است

دل ام ميعادگاه زخم و درد است

نمي آيد صدايي از در و دشت

"هوا بس ناجوانمردانه سرد است"

***********************

سرود برفي گنجشگكي خرد

مرا با خود به دنياي دگر برد

دوباره جيك جيكي كرد و آن گاه

ميان برف هاي ناگهان مرد

***********************

تمام كوچه ها از برف و يخ پُر

نگاه ام روي يخ ها مي خورد سُر

ز حجم برف روي شاخه هايش

درختي در خيابان مي زند غُر

***********************

سكوت و جمعه و برف است و سرما

تنيده روي ذهن ام تور رويا

قلم در دست، در كنج اتاقي

نشسته شاعري تنهاي تنها

***********************
هوا بر دوش دارد كوله ي برف

زمين زيباست از منگوله ي برف

نياشوبد خدا را پاي گرگي

به روي دشت ها قيلوله ي برف

***********************

عشق یعنی آن نخستین حرفها

عشق یعنی در میان برفها

عشق یعنی یاد آن روز نخست

عشق یعنی هر چه در آن یاد توست

***********************

برف آمد و پاییز فراموشت شد

آن گریه ی یک ریز فراموشت شد

انگار نه انگار که با هم بودیم

چه زود همه چیز فراموشت شد ...

***********************

برف نو! برف نو! سلام، سلام

بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام

پاکی آوردی ای امید سپید

همه آلودگی‌ست این ایام...

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

 به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور

 به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری

که سراغش ز غزلهای خودم می گیری

 به همان زل زدن از فاصله دور به هم

یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

 به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو

به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو

 به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت

 شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

 یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

 آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

 در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

 یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

 اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

 حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

 آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

 آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

و من برگ بودم که باران گرفت

و دیدم که این قصه پایان گرفت

بهار تو آمد به دیدار من

و آخر مرا از زمستان گرفت

کویر تنت را به باران زدند

تن آسمان را عطش جان گرفت

تو میرفتی و چشم من چشمه بود

و من خیس بودم که باران گرفت

عجب بارشی بود بر جان من

که چون رودی از عشق جریان گرفت

هوای تو بود و خیال تو بود

که دست مرا در خیابان گرفت

حقیقت همین است ای نازنین

که چشمت غزل داد و ایمان گرفت

تو و کوچه وآن زمستان سرد

و من برگ بودم که طوفان گرفت….

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

تا کی در انتظار گذاری به زاریم
باز آی بعد از اینهمه چشم انتظاریم

دیشب به یاد زلف تو در پرده های ساز
جان سوز بود شرح سیه روزگاریم

بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود
دیشب که ساز داشت سرسازگاریم

شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد
چشمی نماند شاهد شب زنده داریم

طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست
ماند به شیر شیوه وحشی شکاریم

شرمم کشد که بی تو نفس میکشم هنوز
تا زنده ام بس است همین شرمساریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  | 

مگذار شب فراق ممتـــــــــــــــــــــد بشود

حال دلم آن سان که نباید بشـــــــــــــــــود 

این جاده تو را بگیرد از من؟؟؟!!! هرگز.....

از روی جنــــــــــــــــــــازه ام مگر رد بشود!

****

یک شعر تمیز و تازه تحویل بگــــــــــــــــیر!

ازسنگ بیاگــــــدازه تحویل بگـــــــــــــــــیر!

هرکس به توگفت:پشت چشمت ابروست

تو اسم بده؛جنازه تحویل بگــــــــــــــــــــیر...

 

****

می بخشی اگر زعشق نام آوردم

در محضر ذوق تو کــــــــــلام آوردم

من مثل بلوط پیر ،تو صخره ی سخت

باچنــــــــــــــگ زدن به تو دوام آوردم....

 

****

بی تیر وکمان مخواه آرش باشی

سودابه ندیده ای سیاوش باشی

ای سرو بلـــــــــند!قایق و پارو شو

هیزم نشوی که سهم آتش باشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر ۱۳۹۴ساعت   توسط شبگرد  |